معرفی وبلاگ
در زمانی که تازه سیستم وبلاگ تبیان راه اندازی شده ، چند نفر از رفقای عزیز به این بخش اومده و ایجاد وبلاگ کردند.بنده نیز به جهت اینکه از قافله عقب نمانم به تاسیس "شیرین الحکایات" مبادرت ورزیدم:d حال چرا شیرین الحکایات؟ دنیای پیرامون ما از قدیم به جدید و از جدید به قدیم پر است از اتفاقات جور واحور و پر از پندها و اندرزها ، چنانچه امیرمومنان علی _ع_ فرمود : به خدا قسم به هر آنچه مینگرید عبرتی در آن نهفته است ؛ فلذا شیرین الحکایات بیان گر چنین راه و روشی خواهد بود . انشاالله.
دسته
وبلاگهاي ديگرم
""دوستان من ""
""علایق من""
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 11233
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 44
Rss
طراح قالب
محمد محمدي
بسم رب المهدی
 

با حضرت پدر سر موضوعی میبحثیدیم ! موضوعش بماند که قابل بازگو برای عموم نیست!!!! بله !
خلاصش به این قرار بود : 



فرمودند (پدر گرام) : گر تو دانی صلاح خود خوش باش / من که در کار خویش حیرانم!

فرمودم(بنده محترم): من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم ! خواه نصیحت گیر و خواه ککت هم نگزه ! (دوره زمونه عوض شده ! )

فرمودند(پدر گرام) : تا صد سال دیگه بباید که بوسه زنی بر آستانه دست

فرمودم(بنده محترم): جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم ؟

فرمودند(پدر گرام): ما ز یاران چشم یاری داشتیم ! خود غلط بود آنچه میپنداشتیم! آدمی را آدمیت لازم است !

فرمودم(بنده محترم): مگه وات هپن حالا ؟

فرمودند(پدر گرام): به قول ایه الله کرمانی _ره_ تمام عالم و کوچه خیابون...! بچه خودمون میگه  تو... !

فرمودم(بنده محترم): سکوت ! و خجالتی پس از سکوت ! و آب شدنی از پس آن و معذرتی در چند ساعت بعد !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتیجه :

خب آدم..... !
سوسک که نداری این قدر کل کل میکنی بچه ! راست میگن دیگه . دهه !
مگه تو غیر آدمی زادی ؟! اگه همون اول بگی معذرت و تمام  می م... ؟؟؟؟؟؟

بچه ها شما مثه من نباشیدااااااااااااااااااااا
واقعا میگمممممم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن 1 :
هفته گذشته مراسم چهلم اون بنده خدایی بود که دو پست قبلی رو در موردش نوشته بودم ! خدا رحمتش کنه....چه زود میگذره !

پ ن 2 : دو روز پیش رفته بودیم سر زمینهای کشاورزی پدر حاج قدرت الله ! خوش گذشت ؛ زیاد ! یکمی هم برداشت کردیم! پس از بازگشت شدت سر درد داشت میکشت منو ! پدرم گفت یه روز رفتی اونجا این طوری شدی! ببین اونایی که زحمتاش به عهده شونه چی میکشند !

پ ن 3 : چند وقت پیش یه جمله ای به بابام گفتم هنوز که یادم میفته شرمندگی همه وجودمو میگیره ! کاش سوال نکرده بودم !

پ ن 5 ! : بای

پ ن 1365 ! : ...

 

دعامون کنید دوستان ! راستشو بخوائید جدی میگم چون... ! اما خب نخواستید هم نخواستید دیگع ! زور که نیست! شایدم بهتر باشه اصلا این محرومیت .  

 

دسته ها :
X